جستجو :  
مديريت سايت
 
 
رمز عبور را فراموش كردم!

www.bartar.info
www.newmail.ir
www.jornal.ir
مشاهیرایران و جهان
مجله الکترونیکی
پیشوا
من در بلاگفا
محمود کیانوش
لوگوي سايت

 تاول حکايت راه است

وب نوشته هاي مهدي خطيبي

به ياد داشته باشيد کم ترين مزيت دنياي مجازي آزادي ديدن و خواندن است.

بخوانيد:

تازه ها:رمزها و رازهاي نيمايوشيج: محمود کيانوش

خانه ات سرد است؟/خورشيدي در پاکت مي گذارم و/برايت پست مي کنم /ستاره ي کوچکي در کلمه اي بگذار و/ به آسمانم روانه کن /بسيار تاريکم.                  

منوچهر آتشي

تعداد بازديد : 5137
تازه ها

نامه ای به بیژن اسدی پور 

 

 

هر که شاخ را گرفت ،

                   شکست ،

                      فرو افتاد

  و هر که درخت را گرفت ،

                        همۀ شاخ آن ِ اوست

شمس تبریزی

 

 

بیژن جان اسدی پور

بیژن مهربانی ها

 

 

نمی دانم ، می دانی؟  نام ها که معمولا برای نامیدن است گاه روایت زندگی و پیشانی نوشت انسان ها در گذر عمر است. درنگ کردم بر نامت و آن گاه چهرۀ مغمومت را در کتاب « بر بام استعاره ها» نظاره کردم و با خود گفتم : عجبا ! این مرد ، نامش ، پیشانی نوشتش را نیز رقم زده است. می دانم که می دانی ، یکی از داستان های دلکش شاهنامه ، داستان بیژن و منیژه است.  سرنوشت این چهرۀ معصوم اما دلیر شاهنامه که در چاه گرفتار توطئۀ افراسیاب و گرسیوز می شود ، گویا پیشانی نوشت تو نیز هست . راستی را ، منیژۀ تو کیست یا بهتر است بپرسم چیست؟ طرح ها ، نوشته ها یا همین دفتر هنر ؟ شاید همه و شاید...

جان ِ نجیب ِ مهربان ! می دانم که گرداگردت ، گرگین های های برادر که خنجر پنهان کرده اند ، فراوان است و البته اندک رستم های دوران که می کوشند تا عمق چاه را برای تو کم تر کنند یا دست کم چراغی بیفروزند در ظلمت چاه البته امید نجاتی نیست زیرا رستم های دوران نیز در چاهی سهمگین و ژرف تر گرفتارند .

اما راستی ،گلی به جمال افراسیاب ها و گرسیوز ها ، اگر چه چاه را برایت به ارمغان می آورند اما دست کم چهرۀ واقعی شان را نیز می نمایند، نه مثل گرگین ها- گرگی در لباس میش - هر بار به رنگی و گونه ای جلوه می کنند.

این روزها این بیت بهار ، ورد زبانم شده است :

آیینه گو مباش چو اسکندری نماند

صاحب دلی چو نیست چه سود از وجود دل.

اما حسین منزوی پاسخم می دهد :

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید

که آن چه زنده و زیباست نفس این سفر است

سفر نوعی حرکت است اگر چه به سوی بادیه باشد اما نفس سفر است که زندگی را معنایی می دهد و انسان را زنده نگاه می دارد.

بیژن ِ شاهنامه می رود ، جاری می شود وبه سفیدی می پیوندد. بیژن از جمله کسانی است که با کیخسرو به کوه می رود و پس از ناپدید شدن او همراه با گستهم ، فریبرز، گیو و توس در برف ناپدید می شود.

هم آنگه برآمد یکی باد و ابر                

هوا گشت بر سان چرم هزبر

چو برف از زمین بادبان برکشید            

نبد نیزۀ نامداران پدید

یکایک به برف اندرون ماندند               

 ندانم بدان جای چون ماندند

زمانی طپیدند در زیر برف                    

یکی چاه شد کنده هر جای ژرف

نماند ایچ کس را ازیشان توان              

 برآمد به فرجام شیرین روان

و راستی را چه سرنوشت شیرینی. به گمانت این جاودانگی نیست؟

سخن کوتاه کنم . تمام هدفم از این دراز نفسی ، سپاسگزاری از کاری است که انجام می دهی . دفتر هنر که به قول اخوان « از نفقه اوقاف جیب » تو به این شکل زیبا جلوه گری می کند، در آن دور دستان غربت، بهترین ارمغان برای من است . از مهربانی ات سپاسگزارم اما غمت مباد و اندوهت که به دوستی قسم، جان های جست و جو گر همواره سپاسگوی تو هستند .

 خسرو گلسرخی در یکی از شعرهایش می گوید:

من نگفتم به ذوالاکتاف سلام

شانه ات بوسیدم.

اکنون کاری به ارجاع بیرونی شخصیت ذوالاکتاف ندارم و حتا تناسب دو مصرع .می خواهم فقط نکته ای را بگویم ، یادت می آید در گپ و گفتی که درباره خسرو داشتیم ، گفتی  خسرو گلسرخی همیشه با مردم زندگی می کرد. در تایید سخنت می خواهم به این نکته اشاره کنم که یکی از سنت های لوطی گری بچه های جنوب شهر تهران، یعنی محله های میدان خراسان و بی سیم و لب خط و نفیس و اتابک که من از آن جا ها برآمدم ، شانه بوسیدن بود . اما به جان ِ دوست، اکنون که دوران اختگی است، دیگر نمی بینم اهل دل ِ با مرامی، وقتی حاجتی را برآورده می کند یا هنگام سلام گفتن یا خداحافظی شانه ای را ببوسد . دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید.

باری ، دیگر بس است فقط می ماند، خسته نباشی و دست مریزاد .

شانه ات را می بوسم.

 

با مهر

مهدی خطیبی

خرداد1387

 

 



طراحي و ساخت سماگراف ؛ تمامي حقوق براي شركت پيشوا محفوظ است .